یک تاجر آمریکایی که به کشور مکزیک سفر کرده بود، تا زمینه های سرمایه گذاری در آن جا را مرور کند، نزدیک ساحل ایستاده بود و غروب خلیج مکزیک را نظاره می کرد، بدون آن که بتواند از این همه زیبایی لذتی ببرد!
در همین موقع متوجه ی نزدیک شدن یک قایق کوچک ماهیگیری به اسکله شد. مرد جوانی با کلاه حصیری بزرگ، قایق را به طرف ساحل هدایت می کرد.
وقتی که قایق نزدیک تر شد،...
برای خواندن این داستان اینجا را کلیک کنید.
برچسب:
نویسنده: سام پورحسین